×××شعر عاشقونه×××

عشقولانه

سلام به همه ی اونایی که یه روزی اومدن وبمون و نیومدن به همه ی اونایی که منو دوس داشتن و دیگه ندارن یا اونایی که اصلا نداشتن

امروز اومدن که با همتون واسه همیشه خداحافظی کنم ..... با تموم دوستایی که میشناختنمون از طریق وب و با یکی به غیر از این دوستان چنانچه اونم دوستی بیش نبود با بهزاد .با اونم اومدم که دیگه واسه همیشه خداحاقظی کنم ...

نمیدونم چرا از این وب بدم میاد هر وقت صفحه این وب باز میشه یه استرس یه دلشوره عجیبی میگیرم نمیدونم چرا ولی ازش اصلا خوشم نمیاد اون وبی که من میخواستم هیچوقت واسم نشد به خاطر همین ازش نفرت دارم ..شاید باورتون نشه ولی هر وقت که میخوام بیام و بنویسم شاید ساعتها طول بکشه تا چند خط بنویسم حضور ذهن ندارم با وجود این وب ..... نمیخوام بگم حذفش میکنم نه هسته ولی دیگه من بهش سر نمیزنم

از تموم دوستام میخوام که منو ببخشن اگه یه وقتی چیزی گفتم و دلخور شدن

این خط اخریه رو از اهنگ ارمین نوشتم چون عاشق این تیکش بودم

خب دیگه وقت رفتنمه امیدوارم همتون به عشقتون به اونی که واقعا دوسش دارین و قسمتتون هست برسین و اگه دوس داشتین بیاین پیشم به این ادرس بیاین  www.fatemeh-1374.blogfa.com

واسه همتون ارزوی خوشبختی میکنم

خدانگهداررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر.

بچه ها من بهزادم خواستید بیاید به منم سر بزنید خوشحال میشم یه خورده یکی صدای ما رو بشنوه http://jigili-juju.blogfa.com

بهزاد و فاطمه |14:41 | یکشنبه پنجم تیر 1390 |

یواش گفتم دوست دارم

واسه اینه که نشنیدی

بلد نیستم که بد باشم

نگو اینو نفهمیدی

بذار باشم کنار تو

کنار عطر این احساس

بذار حبس ابد باشم

تو عشقی که برام رویاس

بذار با گریه این بارم

بگم خیلی دوست دارم

اگه بازم پشیمونی

به روت اصلا نمیارم...

دلم می گیره هر روزی

که می بینم تو دل گیری

دارم می میرم از وقتی

سراغم رو نمی گیری

نگام رو از تو دزدیم

با این چشمای غم بارم

نمی خواستم بدونی که

چقدر چشماتو دوس دارم

ولی با گریه این بارم

می گم خیلی دوست دارم

اگه بازم پشیمونی

به روت اصلا نمیارم...

بهزاد و فاطمه |14:4 | جمعه بیستم خرداد 1390 |

              vm1b7m56ygich1hvqfno.jpg

برای تو مینویسم          برای تو که تنهاترین بهونه زندگیم هستی

   برای تو که وجود بی ارزشم را محو وجود نازنین خود کردی

          برای تو که احساسم از این وجود نازنین توست

      برای تو که مرا مجذوب قلب نازواحساس پاک خود کردی

         برای تو که چشمام همیشه به راه تو دوخته است

         برای تو که هرلحظه دوریت برام مثل یه قرن میمونه

                 برای تو که قلبم منزلگه عشق توست

            برای تو که سکوتت سخترین شکنجه من است

                   برای تو که تنها آرزو و امید منی

           برای تو که غم و ناراحتیت معنای سوختنم هست

برای تو که روزهای شیرین و دلنشین زندگیم از با تو بودن سرچشمه میگیره

   برای تو که این دل عاشق و بی قرارم فقط دلتنگ تو میشه

           برای تو که نبودنت برام معنی مرگ را میدهد

   برای تو که واژه واژه الفبای زندگی و عشق رو در کنار تو آموختم

                برای تو که تنهایی هام پر از یاد توست

                 برای تو که اولین و آخرین عشقمی

بهزاد و فاطمه |13:42 | شنبه چهاردهم خرداد 1390 |

سیلام سیلام خوفین؟ خوش میگذره؟

دوستان امتحانم تموم شد وای راحت شدمااا !!! ولی الان که فکرشو میکنم وقتی یاد اشکای دوستام میوفتم که واسم گریه میکردن میگم کاشکی هیچ موقع تموم نمیشد حاضر بودم هر روز امتحان داشتم ولی دوری دوستامو نمیدیدم

از حق نگذریم خیلی دوسم دارن (تعریف نباشه)...... یادش بخیر سال خیلی خوب و توپی بود واسه همه مون چه کارا که نمیکردیم از حرفا از شیطنتا و از همه مهمتر تقلبیا  اخ که چه تقلبی رسوندیم و گرفتیم این ترم که دیگه نگین مشورتی حل میکردیم همیشه هم جای منو عوض میکردن اخه به همه بچه ها میرسونم ببینین چه بچه خوبی هستم ...... ولی در کل سال خیلی خوبی بود همش واسم خاطره هست ................ این دم اخری هم زود امدن دنبالم نتونستم گریه کنم موقعی که دوستامو تو بغلم گرفتم همشون گریه میکردن الا من بی احساس نیستماااا من اونارو دلداری میدادم ......

خب دیگه حالا که تعطیل شدم بهمون سر بزنین دوستای بی معرفت

من برم همتونو دوس دارم واستون ارزوی بهترینارو میکنم

بوس بوس بابای

بهزاد و فاطمه |14:54 | دوشنبه نهم خرداد 1390 |

دفترم لبریز شده از احساسات
روز و شب شکر میکنم او را که تو را به من داد
عطر شعری که به عشقت نوشته ام فضای اتاقم را پیچیده
فکر کنم آسمان دیشب آخرین حرفم به تو ،را شنیده
که اینگونه ستاره باران کرده احساسات مرا ،
فدای آن کسی شوم که به این حال و روز انداخته مرا
فدای تو ، عزیزم نگفتی من بیشتر دوستت دارم یا تو؟
گفتی تو مرا بیشتر دوست داری ،
پس هنوز مانده تا باور کنی یک دیوانه را در قلبت داری
از دلتنگی تو ،اشک میریزد آرام آرام این دلم ،
خیالی نیست ، عاشقی دیگر همین است گلم
 تو باش ، این اشکهایم فدای تو ، بی قراریها ، انتظار و سختی هایم به عشق یک لحظه در آغوش گرفتن تو
به عشق یک لحظه دیدنت میگذرانم سالها را ، کسی چه میداند احساس درون قلب ما را ، کسی چه میداند عشق ما چیست ، یا آن عاشقی که از عشق میمیرد هیچکس جز من و تو نیست!
هوا ، همان هواییست که تو  دوست داری ، دلتنگی دیگر معنا ندارد وقتی که همدیگر را در قلب هم داریم

بهزاد و فاطمه |21:23 | شنبه هفتم خرداد 1390 |

سلام به همه ی دوستای ناز نازی خودم خوبی؟ خوشین؟

دوستان از تک تکتون ممنونم بابت تموم کامنتایی که واسمون گذاشته بودین و مارو راهنمایی کردین یه دنیا ممنون واقعا تو این مدت که این وب رو با بهزادی زدیم دوستای خیلی عزیز و خوبی پیدا کردیم هم دختر و هم پسر که همشونم دوس دارم و عاشقشونم خلاصه ممنونم ازتون مخصوصا از اجی نازنینم سمیرا جونم(همه زندگیم خواهرم) که خیلی کمکمون کرد و خیلی دوسش دارم و اقا سعید (اگه بدونی چقدر دوست دارم) که تو تموم این مدت با ما بودن و دوستای خوبی واسه هم بودیم

راستی دوستای نازنینم یه خواهش دیگه هم که ازتون دارم این که تا حد امکان نظر خصوصی نزارین ولی خب گفتم تا جایی که میشه بعضی وقتا خب لازمه که خصوصی باشه .... اینم از این

این اپو فقط و فقط به عشق دوستای نازنینم اومدم و گذاشتم از همتونم ممنونم که نظر گذاشتین و ما دیر جواب دادیم بخدا خیلی گرفتاریم دیگه خودتون بدونین که فصل امتحانات هستش .......اهان از اجی نانا خودمون (girl devil) هم تشکر میکنم که تو این مدت خیلی اذیتش کردیم و مریم و امیرحسین(بهترین وبلاگ ازدواج ۹۰)از شما هم تشکر  ...... خلاصه دیگه ببخشید اگه اسم اونایی رو هم که نیاوردم ناراحت نشین دیگه همتونو دوس دارم و خواهیم داشت

دوستون داریم مراقب خودتون باشین من(فاطی) رفتم تا بعد امتحانا

بابای دوستای خوشجیلم

بهزاد و فاطمه |14:14 | سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390 |

سلام بچه ها خوبین الهی فداتون بشم اینقد دلکم واستون تنگیده بود که نگین نمیدونین که چقدر دوستون میداری اممم

چطوری با امتحاناتتون اره؟ ما که میگذرونیم وی بیخیال تر از سال های گذشته  خب اخه چقدر درس هان؟ من دلگم مفاسرت میخواد که به احتمال زیاد نمیشه رفت اخه باز می افتی باید بشینی بخونی

فردا سالگرد دوستیمونه و من الان اومدم واسه اپ چون فردا نمیتونم بیام درس دارم چون یکشنبه امتحان دارماوووو گی گفتم لو دادم که خر خونم اخه کی میشینه از جمعه میخونه واسه یکشنبه ؟خب من میخونم دیگهههههههه!!!!

اکی بچه ها دلم گلفته خیلی مخصوصا از بهزادی نمیدونم چرا تازگیا بهش شک دارم خیلی یه وقت میبینی شکم به واقعیت تبدیل بشهههههههه ووووووووووییییییی

تازه الانم باش قهرماااااا چی فک کردین این قهرمم واسه همون شکه البته خودش خواستااا من بهش شک داشتم خودش شکمو تحریک کرد

خلاصه که اینجوری

اوووووووووووووووووووووووو از چیا که نگفتم اخی میبینین عقده کردم واستون از همه چیز گفتم هه هه (ببند نیشتو)

راستی دوستان اگه بشه بعد امتحانام یه وبلاگ موزونم که از روزمرگیام واستون بنویسم اخه این اختصاصیه نمیشه توش نوشت

بچه ها یه چیز میگما خدا بخیر کنه این سالگردو کشت و خون را نیوفته اخه من خیلی شک کردم الان که دارم مینویسم همینجوری به درصد شکم افزوده می شود (افزوده می شود=تاثیرات امتحان هست که کتابی میحرفم)

خب دیگه  برم. خداروشکر یک سال گذشت از این دوستی به خوبی و خوشی اگه این شکه مارو ول کرد سال بعدم همدیگرو میبینیم اگه نه که دیگه

خب دیگه واقعا میخوام برم تا بعد امتحانا بهنی اخر خرداد به خدا میسپارمتون .

اوووووو کوجاااااااااا یه چی یادم رف بگمااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

بهزاد جونم عزیزم سالگردمون مبارکت باشه خوشحالم که تونستیم یک سال رو با هم بگذرونیم بوسسسسسسسس کیسسسسسسسسس

ملاقب خودتون باشین بابای

 

بهزاد و فاطمه |20:48 | پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390 |

Difference between easy and difficult

تفاوت بین آسان و مشکل


Easy is to dream every night

Difficult is to fight for a dream


خوابیدن در هر شب آسان است


ولی مبارزه با آن مشکل است




Easy is to show victory


Difficult is to assume defeat with dignity



 
نشان دادن یپروزی آسان است


قبول کردن شکست مشکل است




Easy is to admire a full moon


Difficult to see the other side



حظ کردن از یک ماه کامل آسان است


ولی دیدن طرف دیگر آن مشکل است




Easy is to stumble with a stone


Difficult is to get up



زمین خوردن با یک سنگ آسان است


ولی بلند شدن مشکل است



Easy is to enjoy life every day


Difficult to give its real value



لذت بردن از زندگی آسان است


ولی ارزش واقعی دادن به آن مشکل است


Easy is to promise something to someone


Difficult is to fulfill that promise



قول دادن بعضی چیز ها به بعضی افراد آسان است


ولی وفای به عهد مشکل است


Easy is to say we love


Difficult is to show it every day



گفتن اینکه ما عاشقیم آسان است


ولی نشان دادن مداوم آن مشکل است


Easy is to criticize others


Difficult is to improve oneself



انتقاد از دیگران آسان است


ولی خودسازی مشکل است


Easy is to make mistakes


Difficult is to learn from them



ایراد گیری از دیگران آسان است


عبرت گرفتن از آنها مشکل است



Easy is to weep for a lost love


Difficult is to take care of it so not to lose it



گریه کردن برای یک عشق دیرینه آسان است


ولی تلاش برای از دست نرفتن آن مشکل است



Easy is to think about improving


Difficult is to stop thinking it and put it into action


فکر کردن برای پیشرفت آسان است


متوقف کردن فکر و رویا و عمل به آن مشکل است




Easy is to think bad of others


Difficult is to give them the benefit of the doubt



فکر بد کردن در مورد دیگران آسان است


رها ساختن آنها از شک و دودلی مشکل است


Easy is to receive


Difficult is to give


دریافت کردن آسان است


اهدا کردن مشکل است


Easy to read this


Difficult to follow


خوندن این متن آسان است


ولی پیگیری آن مشکل است




Easy is keep the friendship with words


Difficult is to keep it with meanings



حفظ دوستی با کلمات آسان است


حفظ آن با مفهوم کلمات مشکل است

بهزاد و فاطمه |17:57 | چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390 |

سلام به عمه دخمل پسملای درس خون میبینم که فصل امتحاناته او همگی خونه نشین شدید درس خون شدید و ترحیم شدید از بیرون رفتن و حتماْ گوشی هاتونو  ماماناتون بابا هانون گرفتند مثل من هه هه خوب دیگه پیش میاد خوب باید درس بخونید تا به گوشی هاتون برسید دیگهفک کنم همتون تو این روزا بایدد کم پیداتون بشه  منم آمدم بگم که ما هم مثل شمایم کم پیدایم  خوش خوشحالیدم آمدم براتون آپیدم بوس بوس مراقب خودتون باشید

بهزاد و فاطمه |17:34 | چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390 |

سلام بچه ها حالتون خوبه خوشین؟ خوش میگذره؟

خب بچه ها اومدم تا از ۳ روز جدایی به معنای واقعی و بازگشت دوبارمون واستون بگم :

شب شنبه ساعتای ۱۲:۳۰ این حدودا بود که ما به معنای واقعی از هم واسه همیشه خداحافظی کردیم

و ...... فرداش من صبح خونه بودم خیلی واسم سخت بود بدون بهزاد خیلی تا ظهر همش تو فکر بودم و این بغض لعنتی گلومو گرفته بود تا ظهر که رفتم مدرسه اونجا که رفتم به روی خودم نیاوردم هر چی خودمو کنترل کردم نشد اخرش تو راه که داشتم با دوستام میرفتم مغازه واسه خوراکی یهو بغضم ترکید

و زدم زیره گریه دوستام که فهمیدن که هیچی خب عشق و عاشقی رسوایی هم داره دیگه ! اونجام پر ادم بود همه یه جور دیگه نگام میکردن انگار همه این داستان رو از اشکایی که پهنای صورتمو گرفته بود فهمیده بودن .... هیچی خلاصه خودمو کنترل کردم خیلی جلو دوستام

رفتیم تو مدرسه دوستم گفت فاطی فاطی ببین تصور کن بهزاد جونیت با یه دخمل دیگه هست باز زدم زیره گره و بستنیمم حیف شد

خلاصه این از تو مدرسم بود و دوستامم همش منو دلداری میدادن که ......

منم دیدم که ۲ روز گذشت از این موضوع و خبری نشد گفتم خب دیگه ماکلا همه چی تموم شده پس ....تا همین دیشب که بهزادی شماره ی منو داده بود به یه نفری که اسمشو نمیگم ( )

و از اون خواسته بود که منو برگردونه خب منم حرف دلمو به طرف زدم و بهزادم که دیگه داشته میمرده از دوریم دوباره برگشتیم

حالا بهزادم میاد و واستون تو همین پست از ۳ روز تلخ جداییمون  و حال و هوایی که تو این روزا داشته واستون میگه

یادتونه خودم یه مطلب گذاشته بودم چند وقت پیش که (اگه اونی که دوسش داری خواست بره بذار بره اگه مال تو بود و قسمتت بود خودش برمیگرده)

واقعا به این جمله اعتقاد دارم

دلم نوشت: خیلی دوسش داره و واسش میمیره

عکس دارید خدایی من فاطی این شکلی شده بودیماااااااااااااااااااااااااا

بالارو فاطی جونم آپیده واینم اگه اجازه بدید من می آپم

با سلام و درود فراوان به همه بچه های با حال که با همشونم حال میکنم از جمله بی اف جی اف های جیگلی من که خیلی روشون حساسم بل الخصوص جیگلی خودم همون جی اف

آره من دیگه سرتونو درد نمیارم بعد ۳ روز جدای بازم به هم رسیدیم اونم چه رسیدنی از اون رسدنا ها یعنی دیگه قول دادیم مثل سریش به هم بچسبیم و مال هم باشیم جون خودشون با او نوناشون چه ربطی داشت به موضوع آره دیگه همونو بگو آره جونم برات بگه که آشتی شدیم که دل شما جونارو شاد کنیم دیدم که همتون ناراحت شدید منم گفتم فاطمه بچه ها ناراحت شدند بیا آشتی بشیم اونم گفت راست میگی منم گفت بله پس چی آره شد دیگه آشتی شدیم نمیدنم چی گفتم فقط ۵ ۶ سطر براتون نوشتم تا حالشو ببرید

اما اصل مطلب دیگه قول به هم دادیم که واسعه هم باشیم و با هیچ حرکتی کاری نمیدنم هر اتفاقی دیگه جدا نشیم دیگه مراقب خودتون باشید عسل های من همه تونو دوس دارم بوس بوس بابای

 

بهزاد و فاطمه |18:49 | سه شنبه سی ام فروردین 1390 |

مترو ایستاد.

سورار شد.عجله ای برای نشستن نداشت،چون صندلی خالی زیاد بود.سر
 
 فرست یه چند قدمی توی واگن قدم زد و یه جا رو انتخاب کرد و نشست.
 
رو به روش یه زن میانسال و یه دختر جوان نشسته بود که...


واااااای ، باور نکردنی بود. یعنی خودش بود؟

خاطرات ساعقه وار به ذهن پسر برخورد میکرد.طوفانی توی ذهنش به
 
 پا شد.

خود خودش بود.آره.همونی که ادعا میکرد ( من بی تو میمیرم).الان رو
 
 به روش نشسته بود و اینطوری نگاش میکرد....

توی دلش تبسمی به قصد انکار زد.و فکر کرد ( میبینم که هنوز  زنده ای
 
 ،پس دروغ میگفتی.همه شما دخترا همین طوری هستین.)

3سال گذشته بود.یا نه شاید هم بیشتر.یادش نمی آمد.اصلا براش مهم نبود
 
. آرایش و لباسش نسبت به اون زمان یه خورده ساده تر شده بود و البته
 
به انضام چهره اش که حقیقتا میخورد بیشتر از اینها شکست خورده شده
 
 باشه.
چند بار سعی کرد نگاهش رو بدزده.چند بار سعی کرد دزدکی یا زیر
 
 چشمی نگاهش کنه.اماگریزی نبود انگار.دختر فقط زل زده بود بهش و
 
 نگاهش میکرد ، نگاهی سرد سرد.اینقدر سردکه صد افسوس از
 
چشمانشمیشد خواند.کاش دهن باز میکرد و یه بد و بیراهی بهش میگفت
 
اما اینقدر مرده و سنگین نگاهش نمی کرد.

ظاهرا مقصد رسیدنی نبود.تصمیم گرفت یه ایستگاه زود تر پیاده بشه و
 
فوقش چند دقیقه ای پیاده روی میکرد ولی در عوض زود تر از زیر این
 
بار نگاه  سرد فرار کنه.

همین که خواست از جاش بلن بشه ، تصمیم گرفت برای آخرین بار و بی
 
 بهانه مثل خود دختر بهش زل بزنه...

زن میانسال همراهش لبخندی زد و گفت : زیاد خودت رو خسته نکن
 
 ؛  2 ساله نابینا شده.از بس گریه کرده !

پسر پیاده شد....

مترو رفت.

بهزاد و فاطمه |22:35 | یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390 |

یه داستان باحال از خوندنش لذت ببرید

شب عروسی :

شب عروسیه ، آخر شبه.خیلی سر و صدا هست.میگن عروس رفته تو اتاق تا لباساشو عوض کنه. خیلی وقته رفته تو اتاق.اما هنوز بر نگشته.در رو هم قفل کرده.داماد نگرانه و مدام پشت در داد میزنه ، کم مونده از نگرانی دیوونه بشه.مامان بابایه  عروس هم پشت در سر از پا نمیشناسن و داد میزنن.ماری ، ماری جون درو باز کن .ماری جون سالمی؟؟؟؟ درو باز کن....

دیگه طاقت داماد تموم میشه و تصمیم میگیره درو بشکونه.با چند تا ضربه محکم بالاخره در میشکنه.میرن تو...

ماری ناز مامان بابا مثه یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده.لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش خنده اس.همه ماتو مبهوت  فقط دارن نگاه میکنن!!!کنار دسته ماری یه کاغذ هس . پدر ماری  میره جلو ، هنوزم چیزی که میبینه رو باور نداره.اشک از چشمایه همه سرازیر میشه.پدر کاغذ رو با دستای لرزون بر میداره.بازش میکنه  آروم میخونه :

 

سلام عزیزم .دارم برات نامه مینویسم .آخرین نامه زندگیم. آخه دیگه به آخر خط زندگیم رسیدم.کاش منو تو لباس عروسی میدیدی .مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟؟؟

دیوید جونم دارم میرم. دارم میرم که بهت ثابت کنم تا آخرش رو حرفم بودم. دیدی دیوید؟ بازم تونستم باهات حرف بزنم .گفته بودم که بازم باهات حرف میزنم.دیدی؟ولی کاش منم میتونستم حرفات رو بشنوم..دارم میرم چون قسم خوردم.تو هم قسم خوردی ، یادته؟ گفتم یا تو یا مرگ.

تو هم گفتی ، یادته ؟تو اینجا نیستی.من تو لباس عروسی ام ، تو کجایی ؟داماد قلبم تویی ، نه کسه دیگه.چرا کنارم نمیای؟کاش بودی و میدیدی که  ماریت چطور داره لباس عروسیش رو با خونش رنگ میکنه.کاش بودی و میدیدی که ماریت تا آخرش رو حرفش موند .

دیوید، ماریت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت.حالا  که چشمام دارن سیاهی میرن  حالا که بدنم داره میلرزه همه زندگیم مثه یه سریال داره از جلو چشام میگذره.روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد.یادته؟

روزی که دلامون لرزید یادته؟

روزایه خوب عاشقیمون یادته؟؟؟

نقشه هایه آیندمون یادته؟

من همشو یادمه.یادمه چطور بزرگترهامون  ، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا رویه قلب هردوتامون گذاشتن.یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون.که اگه دوستش داری تنها برو سراغش. یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت ؛ که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته  اون روز چقدر گریه کردم ؟ تو اشکامو پاک کردی و گفتی وقتی گریه میکنی چشات قشنگ تر میشه.میگفتی که من بخندم.دیوید حالا بیا ، بیا ببین چشام به اندازه کافی قشنگ شده یا بیشتر گریه کنم؟

هنوز یادمه روزی که بابات فرسبادت شهر غربت که چشامون به چشمه هم نیوفته.ولی نمیدونست عشقه تو ، تو قلبه منه نه تو چشام.

یادمه روزی که بابام مارو از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پولی نداشت ولی نمی دونست  آرزو هایه من تو نگاه تو بود نه تو دستات.دارم به قولم عمل میکنم.هنوزم رو حرفم هستم. یا تو یا مرگ...

پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مایه تو نیستم..دیگه تورو ندارم.نمیتونم ببینم به جایه دستایه گرمه تو دستایه یخ زده غریبه ای تو دستام باشه.همینجا تمومش میکنم. واسه مردن که دیگه از بابام اجازه لازم ندارم!

وای کاش بودی میدیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر به هم میان. عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم.دلم برات خیلی تنگ شده.میخوام ببینمت.دستم می لرزه.طرح چشات هنوز پیشه رومه.دستمو بگیر. تو هم با من بیا.

حس میکنم کنارمی اما نمیدونم چرا...

 

 

پدر ماری نامه تو دستشه کمرش شکست.بالای سر جنازه دختر  قشنگش ایستادهو گریه میکنه.سرشو برگردوند که به جمعیت داغ دار و بهت زده پشت سرش بگه که چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا میبینه. آره پدر دیوید بود...

اونم یه نامه تو دستش بود چشماش قرمز شده بود.صورتش با اشک یکی شده بود...

نگاه 2 پدر به هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود.هردو سکوت کردندو به هم نگاه میکردند.سکوتی که فریاد دردهاشون بود.پدر دیوید هم اومده بود نامه ی پسرش رو برسونه دست ماری.اومده بود تا بگه پسرش به قولش عمل کرده.ولی دیر رسیده بود.حالا همه چیز تموم شده بود و کتاب عشق دیوید و ماری بسته شده بود.حالا دیگه دو قلب  نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشک هایه سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت!

مابقی هرچی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که  فرصتی واسه جبران پیدا نمیزارن...

 

بهزاد و فاطمه |22:34 | یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390 |

گفتی که می بوسم تو را، گفتم تمنا می کنم                      

                گفتی اگر بيند کسی، گفتم که حاشا می کنم

گفتی ز بخت بد اگر ناگه رقيب آيد ز در            

               گفتم که با افسون گری او را ز سر وا می کنم


گفتی که از بی طاقتی دل قصد يغما می کند                   

                         گفتم که با يغماگران باری مدارا می کنم

 گفتی که پيوند تو را با نقد هستی می خرم                   

                 گفتم که ارزان تر از اين من با تو سودا می کنم


           گفتی اگر از کوی خود روزی تو را گويم برو                         

                    گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم

گفتی اگر از پای خود زنجير عشقت وا کنم             

                        گفتم ز تو ديوانه تر دانی که پيدا می کنم


بهزاد و فاطمه |22:27 | جمعه نوزدهم فروردین 1390 |

یکی هست تو قلبم
که هر شب واسه اون می نویسیمو و اون خوابه
نمی خوام بدونه واسه اونه که قلب من این همه بی تابه
یه کاغذ یه خودکار دوباره شده همدم این دل دیوونه
یه نامه که خیسه پر از اشکه و کسی بازم اونو نمی خونه
.
یه روز همینجا توی اتاقم
یه دفعه گفت داره میره
چیزی نگفتم اخه نخواستم
دلشو غصه بگیره
گریه می کردم
درو که می بست
می دونستم که می میرم
اون عزیزم بود
نمی تونستم جلوی راشو بگیرم
می ترسم یه روزی برسه که اونو نبینم بمیرم تنها
خدایا کمک کن نمی خوام بدونه دارم جون می کنم اینجا
سکوت اتاقا داره می شکنه تیک تاک ساعت رو دیوار
دوباره نمی خوام بشه باور من که دیگه نمیاد انگار

بهزاد و فاطمه |12:40 | جمعه دوازدهم فروردین 1390 |

من به دو چيز عشق مي ورزم يكي تو و ديگري وجود تو. به دو چيزاعتقاد دارم يكي خدا وديگري تو من در اين

 دنيا دو چيز ميخواهم يكي تو وديگري خوشبختي تو. من اين دنيا را براي دو چيز ميخواهم يكي تو و ديگري

براي با تو موندن

                            ( my love behzad)

بهزاد و فاطمه |14:59 | دوشنبه هشتم فروردین 1390 |

سلام دوس جونیامون (من و بهزاد)Smiley 

خوبین؟ خوش میگذره؟

عید همتونم مبارک ایشالا که سال خوبی داشته باشین در ضمن واسه همتون سر سفره دعا میکنم

شما هم دعا کنین باشه؟ نامردی نکنین دیگه

ولی خودمونیم ها عید بشه راحت میشیم هااااا بس که این روزای قبل عید دردسر داره حالا کار کشیدن از ادم که بماند همش جوش لباسم باید بزنیم که دیگه بدتر بهخدا امثال گو گیجه گرفتیم تو این بازارا

راستی از اون جایی که همه ی دخترا و پسرا دوران جاهلیتشونConsole رو گذروندن و درصدد عروس و دوماد شدن هم هستن به اونام میبریکم  خودمونیم ها ولی همه دارن میرن دیگه کلی از بروبچه های نتم

دارن میرن (بهتر برن که دیگه بر نگردن)Rolling Pin

اها یادم اومد به توصیه های بهداشتی هم توجه کنین شیرینی و شکلات و تنقلات و ... زیاد نخورین که

باد میکنین رو دست مادر پیدرتون .اگه جایی رفتین تا ۳ بار تعارف کردن بر ندارین بار ۴ مشت بزنین

حالا از ما گفتن دیگه تصمیم با خودتونه

خوب دیگه ما هم بریم که کلی کار داریم

فقط یه چیزی دوستان هر کی گفت اینا دارن چی کار میکنن؟Kiss؟؟؟؟

ما که سر در نیاوردیم

بازم عید همتون مبارک  Cheerleader

عید رو به تنها عشقمم بهزادجونی تبریک میگم

بهزاد و فاطمه |15:15 | شنبه بیست و هشتم اسفند 1389 |

یوهووووو سلاممم دوست جونیام خوبین؟؟؟؟ خوش میگذره؟؟؟؟؟؟

خب همونطور که گفته بودی ام که اپ بعدی ام واسه (هپی دیس دی) هستش یهنی (۲۳) هر ماه که ماهگردهمنه  اومدم واسه اپ

این ماه که میشه (۱۰) ماهمون  دارین خداییی همه تو کفمونن خدایی که چه جور این همه تونستیم با هم باشیم خدایی خیلی حرفه اونم تو این سن

بزنیم به تخته چشم نخوریم حالاااااااا

خب دیگه ما اخلاق داشتیم  که تونستیم ....

اخییییییی بهزاد جونی ام خیلی سرش شلوخ پلوخ هست نه نه

موهاش منظور نیست  از نظر کاری میگم وقت نداره بیزی هست بد جوری

دلمم واسش تنگیده ولی ......

خوف دیگه فقط امیدوارم که بهزادم این اپو ببینه و اگرنه که دیگههه!!!!!!!!!

کشته میشه 

خب اینجا از خدای خودمم میخوام که همه ی عاشقارو به هم برسونه  

از خدا میخوام که دیگه هیچ عقشی فنا نشه 

راستی عیدتونم جلو جلو میتبریکم و امید وارم که سال خوبی داشته باشین

و تو این سال دوست دختر دوست پسرای خوبی گیرتون بیاد  

بگین ایشالا دیگه ...

خب ما بریم دیگه کف کردیم ...

همتونو دوس میداری ام ببوسینشون (بی اف و جی اف)

بابای

بهزاد و فاطمه |13:53 | دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389 |

عشق شکست نا پذیر است               عشق از یک نگاه شروع میشود

عشق ادم را کور میکند                    عاشق هیچ عیب معشوق را نمیبیند                                                      

بهزاد و فاطمه |14:58 | جمعه بیستم اسفند 1389 |

عاشق آن کسی باش که بر دو طرفه بودن عشق اصرار می کند . . .

بهزاد و فاطمه |21:15 | شنبه چهاردهم اسفند 1389 |

يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش

بهزاد و فاطمه |14:49 | جمعه سیزدهم اسفند 1389 |